Nouvelles

Nouvelles->General->Cafelitt 131(22/11/2013):معرفی کتاب هوگوپسی
Cafelitt 131(22/11/2013):معرفی کتاب هوگوپسی

 

mana nayestani cafélitt

 

هوگوپسی ادامه داستان آقای «کا» است. کمیک استریپی از مانا نیستانی که پیش از این هم .این داستان، نمایشگر نوعی تفکر بود که قهرمان آن بقای خود را در حذف دیگران می‌بیند و اندیشیدن را گناهی نابخشودنی می‌داند .نگارنده اذعان می‌دارد :در چنین تفکری لازم نیست کار خاصی انجام دهی تا دشمن باشی.

 

این تازه‌ترین کتابی است که از مانا نیستانی منتشر شده است.

 

مانا نیستانی در مقدمه‌ای که بر این کتاب نوشته می‌گوید: «پازل عاشقانه» آخرین کتاب مصوری بود که با دوست قدیمم «آقای کا» کار کردم. کتاب، سال هشتاد و چهار با هزار دوز و کلک مجوز انتشار گرفت و در ‍آمد بعد هم دولت عوض شد و مجوزش را لغو کردند. خبرش را که به «کا» دادم چندان ناراضی به نظر نمی رسید. دل خوشی از بلاهایی که سرش آورده بودم نداشت، چه در آن کتاب و چه در دوتای قبلی، «کابوس» و «خانه اشباح». آخرین جمله ای که گفت این بود: «مگر مغزم عیب کرده باشه دوباره تن به بازی در چنین کتابی بدم»

 

در آن دوران یک بار دیگر «کا» را دیدم. آمده بود تا به قول خودش هوایی عوض کند و تعطیلات بگذراند. به نظرم کمی عجیب آمد. حواسش پرت بود، لحظه هایی دچار فراموشی می شد. گاهی با تعجب نگاهم می کرد انگار اولین بار است مرا می بیند حتی یک بار خواست حلقه نامزدی به من هدیه بدهد که تذکر دادم مرد هستم و حتما عوضی گرفته. گذاشتم به حساب گرمای مالزی. چند روز بعد به وطنبازگشت و باز از هم بی خبر ماندیم.

 

 

دو سه سال بعد، پس از جریانات مربوط به انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت، توسط شهرداری پاریس دعوت شدم و به فرانسه ‍آمدم. دلزده از اتوبان های داغ کوالالامپور که به شاپینگ سنترهای یخ زده ختم می شدند خود را به رود جاری و خروشان آدمها در خیابان های پاریس سپردم.

 

بعد از چهار سال پوشیدن تی شرت و شلوارک برای مقابله با گرمای هوا، بار دیگر می توانستم خودم را در بارانی بلند و کلاهم مخفی کنم و در کوچه های پر ازدحام گم شوم. در یکی از این قدم زدن ها بود که دوباره دیدمش... «کا» بود. با قیافه ای حیران و بیگانه چهره ها را ورانداز می کرد، به این و آن تنه می زد و بی هدف پیش می رفت. رفتم پشت سر و اسمش را صدا زدم. واکنشی نشان نداد. روی شانه اش زدم. برگشت و متعجب نگاهم کرد. معلوم بود مرا نشناخته. هر آدرسی دادم به جا نیاورد. انگشتم را جلوی چشمانش گرفتم و حلقه نامزدی را که اشتباها به من تقدیم کرده بود نشانش دادم آن را درآورد و توی جیب اش گذاشت اما باز چیزی یادش نیامد. بردمش یک کافه نشاندم و قهوه سفارش دادم. نمی دانست کی است چه کاره است و چرا اینجاست؟ مغزش انگار عیب کرده بود...

 

فکری به سرم زد. گفتم که دوست قدیم او، نویسنده و در واقع کارگردان کتابهای کمیک هستم آیا حاضر است مثل قدیم برایم در کتابی ظاهر شود؟ خطوط چهره اش نشان می داد که نظرش جلب شده کمی فکر کرد بعد با لبخندی معصومانه گفت: «چرا که نه؟ خطری که نداره...»

 

این را که گفت سریع کتابهای قبل مان را که برای یادآوری روی میز گذاشته بودم از جلوی دستش برداشتم و توی کیفم برگرداندم. روی شانه اش زدم و گفتم: «نه دوست من، چه خطری؟ تفریح محض است... مثل همیشه!»

 

ساعت هشت شب

 

کافه پون نوف برای حضور در جلسه اولین نوشیدنی را به قیمت ۶ یورو عرضه میکند.





par hosein, Jeudi, 21 Novembre 2013 15:52

Commentaires


 
Copyright © 2017 A r g h a n o u n . c o m